part:12
اسم فیک:زخم های رقم خورده.
``آغوش گرم``
+خب تونستی چیزی پیدا کنی.
الکساندر موهاشو به عقب برد پوفی از سر خستگی کشید به من نگاه کرد و بعد گفت.
الکساندر:مهمونی.
+چه جور مهمونی.
الکساندر:مهمونی بالماسکه.
+کی هست.
الکساندر:همین امشب.
+خوبه پس...
الکساندر:اول باید کارت دعوت داشته باشی.
+تو برام جورش کن من اول یه سر میزنم به جایی بعد زود میام.
الکساندر:باید بدونم کجا میری خانم تورو به من سپرده.
+میخوام برم سر مذار(نمیدونم درست نوشتم یانه)جهیون.
الکساندر:میخوای منم همراهت بیام؟
+نه لازم نیست تو خسته ای....
الکساندر:رزا.
+جانم.
الکساندر:من حتی درحال مرگم باشم همیشه کنارتم خب .
+ممنونم الکساندر.
الکساندر:برای چی.
+بابت همه چی.
الکساندر:من که کارخاصی نکردم رزا.
رزا کم کم گونه هاش خیس شد اشکاش رو با دستاش پاک کرد و موهاشو به جهت دیگه حرکت داد سرش رو بالا گرفت تا اشکاش پایین نریزه.
+نه اشتباه میکنی موقعی که من توی اصطبل گریه میکردم چون هیچ دوستی نداشتم به اطرافم نگاه میکردم میدیدم که چجوری از دور مواظبمی الکساندر.
تو این همه کار برای من انجام دادی اما من..
الکساندر رزا رو به بغلش فشرد باعث شد رزا کمی سرخ شود چون الکساندر نیمه برهنه بود و بدن رزا کامل به الکساندر چسبیده بود اما رزا هم دستش رو روی بازوهای الکساندر محکم تر کرد .
به اون آغوش خیلی احتیاج داشت یه آغوش برادرانه که بتونه ساعت ها گریه کنه تا بتونه خودشو خالی کنه اما الان وقت گریه کردن نبود.
پس رزا بلند شد کیفش رو برداشت و درو باز کرد تا از خانه خارج شود.
الکساندر:اینو یادت باشه تو لازم نیست کارخاصی برای من انجام بدی رزا همین که پیشمی باهام مثل یه نوچه بی ارزش رفتار نکردی و منو برادر خونی خودت دونستی خیلی هم برام زیاده.
رزا لبخندی زد و برای بار آخر نگاهی کوتاه به الکساندر انداخت و از خونه بیرون اومد.
..............قبرستون
+یکی یکی اسم های روی سنگ قبرهارو خوندم تا رسیدم به جهیون .
معلوم بود کسی بهش یه سر نزده بود سنگ قبرش پر از گردوخاگ و گلای لیلیوم روش همه خشک و پژمرده شده بودن.
بطری آب رو از ماشینم برداشتم گلارو کنار ریختم و آب رو روی سنگ قبرش ریختم.
یه لمس کوچیک سنگ قبر باعث میشد بفهمم که چقدر دلتنگش بودم.
+پسر مامانی امروز دست خالی اومدم نه برای گریه کردن و نه برای غر زدن که چرا از پیشم رفتی.
فقط من یه مادرم که دلم میخواست الان تو داخل بغلم بودی یه خانواده شاد و ساده.
اما معذرت میخوام که نتونستم ازت محافظت کنم معذرت میخوام که نتونستم روی واقعی بابات رو بشناسم.
من فقط خیلی خام شده بودم خام عشق اونقدری ساده لوح بودم که متوجه اتفاق هایی که اطرافم افتاد نشدم من شاید خیلی خودخواه و رقت انگیز بودم.
بعد از دوسال برگشتم سئول شهر بدبختیام پسرم ولی این بار فقط برای انتقام تو .
بار دیگه سعی میکنم موقعی بیام پیشت که تونستم کمی از حرصمو خالی کنم و خانوادشونو بدبخت کنم . ولی قول نمیدم باشه پس منتظرم باش.
ادامه دارد..........
کامنت بذا دختر🔪🔪🔪🔪🔪
``آغوش گرم``
+خب تونستی چیزی پیدا کنی.
الکساندر موهاشو به عقب برد پوفی از سر خستگی کشید به من نگاه کرد و بعد گفت.
الکساندر:مهمونی.
+چه جور مهمونی.
الکساندر:مهمونی بالماسکه.
+کی هست.
الکساندر:همین امشب.
+خوبه پس...
الکساندر:اول باید کارت دعوت داشته باشی.
+تو برام جورش کن من اول یه سر میزنم به جایی بعد زود میام.
الکساندر:باید بدونم کجا میری خانم تورو به من سپرده.
+میخوام برم سر مذار(نمیدونم درست نوشتم یانه)جهیون.
الکساندر:میخوای منم همراهت بیام؟
+نه لازم نیست تو خسته ای....
الکساندر:رزا.
+جانم.
الکساندر:من حتی درحال مرگم باشم همیشه کنارتم خب .
+ممنونم الکساندر.
الکساندر:برای چی.
+بابت همه چی.
الکساندر:من که کارخاصی نکردم رزا.
رزا کم کم گونه هاش خیس شد اشکاش رو با دستاش پاک کرد و موهاشو به جهت دیگه حرکت داد سرش رو بالا گرفت تا اشکاش پایین نریزه.
+نه اشتباه میکنی موقعی که من توی اصطبل گریه میکردم چون هیچ دوستی نداشتم به اطرافم نگاه میکردم میدیدم که چجوری از دور مواظبمی الکساندر.
تو این همه کار برای من انجام دادی اما من..
الکساندر رزا رو به بغلش فشرد باعث شد رزا کمی سرخ شود چون الکساندر نیمه برهنه بود و بدن رزا کامل به الکساندر چسبیده بود اما رزا هم دستش رو روی بازوهای الکساندر محکم تر کرد .
به اون آغوش خیلی احتیاج داشت یه آغوش برادرانه که بتونه ساعت ها گریه کنه تا بتونه خودشو خالی کنه اما الان وقت گریه کردن نبود.
پس رزا بلند شد کیفش رو برداشت و درو باز کرد تا از خانه خارج شود.
الکساندر:اینو یادت باشه تو لازم نیست کارخاصی برای من انجام بدی رزا همین که پیشمی باهام مثل یه نوچه بی ارزش رفتار نکردی و منو برادر خونی خودت دونستی خیلی هم برام زیاده.
رزا لبخندی زد و برای بار آخر نگاهی کوتاه به الکساندر انداخت و از خونه بیرون اومد.
..............قبرستون
+یکی یکی اسم های روی سنگ قبرهارو خوندم تا رسیدم به جهیون .
معلوم بود کسی بهش یه سر نزده بود سنگ قبرش پر از گردوخاگ و گلای لیلیوم روش همه خشک و پژمرده شده بودن.
بطری آب رو از ماشینم برداشتم گلارو کنار ریختم و آب رو روی سنگ قبرش ریختم.
یه لمس کوچیک سنگ قبر باعث میشد بفهمم که چقدر دلتنگش بودم.
+پسر مامانی امروز دست خالی اومدم نه برای گریه کردن و نه برای غر زدن که چرا از پیشم رفتی.
فقط من یه مادرم که دلم میخواست الان تو داخل بغلم بودی یه خانواده شاد و ساده.
اما معذرت میخوام که نتونستم ازت محافظت کنم معذرت میخوام که نتونستم روی واقعی بابات رو بشناسم.
من فقط خیلی خام شده بودم خام عشق اونقدری ساده لوح بودم که متوجه اتفاق هایی که اطرافم افتاد نشدم من شاید خیلی خودخواه و رقت انگیز بودم.
بعد از دوسال برگشتم سئول شهر بدبختیام پسرم ولی این بار فقط برای انتقام تو .
بار دیگه سعی میکنم موقعی بیام پیشت که تونستم کمی از حرصمو خالی کنم و خانوادشونو بدبخت کنم . ولی قول نمیدم باشه پس منتظرم باش.
ادامه دارد..........
کامنت بذا دختر🔪🔪🔪🔪🔪
- ۴.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط